کیست اینجا که دلم، درد کشان می لرزد..!
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠  

هرچه ما را
از نا امنی کربلا بترسانند‌؛
باز هم برای ما
 جز
  کربــــلا ،

 هیچ نقطه‌ای امن نیست!

«علی اکبر بقائی»

-نجف

زیارت تمام!..وقت وداع شد..
یک عالم سوال
و یک ایوان پر از جواب!...نه!
این عظمت برای من خرد...خیلی زیاد است!
من تحمل این نگاه سنگین را ندارم
بچه بازی که نیست!
بدرود نجف..
بدرود

 

-کوفه

اینجا مسجد کوفه است
اعمالش هم از این قرار که:...
-آقای روحانی بعد!..اعمال و نماز بعد..
آقای مداح بیا
می خواهیم بریم آنطرف...
پیش مسلم(ع)!

 

-سامرا

بدو...سریع...سریع تر
نه ایست!
سلام هم ندادی ندادی...بدو سریع
بلندشو آقا، گریه نکن
هی حاجی...روضه ممنوع
...
دنبال ضریح نگرد
همین چوب و تخته هاست
بغض نکن
هی جوان چرا به سرت میزنی؟
بیرون
سریع...سریع
...
سامرا هم رفتیم!

 

- سلام..

اول سلاممان به حرم عباس(ع) بود!
سر آن پیچ معروف؛
و وداعمان هم باز با خودش..
هم پیشوازمان آمد و هم بدرقه!
اما ؛
من دم برگشت،
کاسه ی آبی ندیدم!؟!؟
یا آبی نمانده بود ؛
یا قرار نبود ما به این زودی ها برگردیم..!

 

-فرات

هی فرات!
کجـــا ؟
با تو ام..صبرکن..
ببین..من فقط یک سوال دارم!

« کودک چقدر میخورد از نهر آب، آب؟ »

 

- عباس(ع)

هرجانخلی بود و رود  
هر جا گرمایی بود و نبود آب
روضه خوان از چشمان عباس(ع) می گفت و ..
ما می گریستیم
به حرمش که رسیدیم
تا روز آخر چشمان عباس(ع) را ندیدیم!
همیشه ایستاده بود
 سرش پایین؛مؤدب !
شایدهم...شرمسار!


- ق ت ل گ ا ه !

یادش بخیر کربلا؛
نوشته بود:
"عکسبرداری ممنوع"
ولی من با همین چشم ها،
                 عکسها گرفتم؛
                 72 مگا پیکسل !

 

شب جمعه نائب الزیاره بودم..

+فایل صوتی زمینه وبلاگ+


کلمات کلیدی: سفرکربلا
 
لای الامور الیک اشکوا ؟!؟
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٧  

 

شمسی رسید، لیل ونهارم گذاشت رفت..

دردم نشـــت..، آه و شـرارم گذاشت رفت..

قولــی گرفـت ازمن و عهدی به آســـــمان؛

چندی گذشت، قول و قرارم گذاشت رفت..

اصـلاً قرار بــود؛ خــــودم را عـــــوض کنم..!

فرقـی نکرد ایل و تبــــــارم؛ گذاشت رفت..

امّــــید بسته بود؛ که ابــــــری بهــاری ام ؛

وقتی که دیـد ابرِ نــــبارم !، گذاشت رفت..

فصـل درو رسید؛ نه بــاری نه مـــــیوه ای..

گـُل هم نـکردباغ انـــــارم! ؛ گذاشت رفت..

عمری نشست منتــظر سر به راهـی ام..؛

وقتی که دید، اشــکْ درآرم، گذاشت رفت..

آســان گرفت بر من وبـارم؛ ولی چه سود..

وزنـی نداشت دار و نــدارم، گذاشت رفت..

هنـــگام رفـــــت؛ آیــــنه و آب را که دیــد..؛

نفـْســم که گفت: نیــارم! ؛ گذاشت رفت..

بااین هوای نفس، چه شـب ها بلـند شد..

پایـــیز شد دلـــم؛ بهـــــارم گذاشت رفت..

ســکـّان گرفت نفــس مــرا، ناخــدا رجـیم ،

قــــلبم پــیاده شد؛ سـوارم گذاشت رفت..

لنـــگر کشید وکشـتی غفــلت به راه شد..

پایان گرفت خواب و قــرارم،  گذاشت رفت..

دستی که بسته بودو آهـی که حبس بود..

بغضم شکست؛ دادوهـوارم گذاشت رفت..

طوفان وزیدوعرشه کشتی به سنگ خورد..

ظلـمت رسید؛ پای فــــرارم گذاشت رفت..

یک عــمرتــــــیرگی؛ به دردم نخــورد...نــه!!

بی فـاتــــحه؛ کـنارمــــزارم گذاشت، رفت..

از آسمان صدای "کــــــجایی؟" رســید باز..

بانــــگی نـــبود بــــــرآرم..!، گذاشت رفت..

 

خوش بحال زمان..!

      که صاحبش توی..


کلمات کلیدی:
 
بارها برایم مادری کردی...
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٦  

بارها آمدم که بنویسم...

ولی از چه ؟؟؟

از انتظاری که برای لحظه ای نکشیدم؟

از قول هایی که هیچگاه رنگ وفا را به خودشان ندیدند؟

یا از محبتی که فقط دریغ کردم...؟

هرچه می خواستم بنویسم دروغ می شد

بارها آمدم که بنویسم...ولی ننوشتم !

چیزی نداشتم و ندارم که بنویسم...

فقط دوستتان داشتم...و همان بود که مرا به دنبال می کشاند...

صبح هایی بود که با گریه عهدها خواندم و قول ها دادم

ولی نه "صبح ها" هم نبود...

یعنی با این شدت " ها " نبود...ولی بود.

روزهایی بود که از درد بی توجهی به شما، سر را به تن و روحم را به جان زیاده می دیدم...

روزهایی بود که نه من، بلکه شما حیران و سرگردان من بودین... و من این را حس می کردم.

روزهایی بود که خدا نیز انگشت حسرت و گاه تعجب، به چانه می گرفت و مرا ...

و مرا نگاه می کرد !

تمام این "روزها" که گفتم "ها" ی واقعی دارند...

شب هایی می شد که  بر سرسجاده ی  ریا از دوری ام از شما رنج می بردم،

 و آنچه مرا بیش از آن رنج می داد " التماس دعا" ی مادرم بود...

که به خیال ساده ی خود، مرا غرق مناجات می دید...!!!

شب هایی می شد که چند Track مناجات را قبل خواب گوش می کردم...

و در زیر پتو از این فراق  و از این فاصله ، گریه می کردم....

شانه هایم می لرزید... و مادرم، باز ساده بود...!!!

به این مثل معاصر " عیب کار از جعبه ی تقسیم نیست " رسیده بودم

ناله می کردم...

شما را به خودتان قسم می دادم...

انتظار ؛ منتظر ؛ بی قرار ؛

آقا جان ؛

تشدیدهای روی "عجٌل لولٌیک ال..." ها ؛

 همه شعار بود...

فعلی نبود که بر وزن شعار صرف نکرده باشم!

محبت ام ؛به همه می رسید...جز شما !

عهد هایم بسته نشده؛ باز می شد

...بی کسی مرا می کشت...

...بی کسی مرا می کشت...

...بی کسی مرا می کشت...

دست به دامن روضه ها شدم....

باز قسمتان دادم ...اینبار به مادر ؛

چند خطی نوشتم...

و بعد دوباره پاک کردم...

از آن ماجرا مدتی گذشت و شما به من نگاه می کردید و شاید گفته باشید:

" باز به دیدنش خواهم رفت ..."

و من این آمدنتان را جشن گرفته ام...

و خطاب به مادرتان می گویم:

« بارها برایم مادری کردی »...


کلمات کلیدی: