بارها برایم مادری کردی...
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٦  

بارها آمدم که بنویسم...

ولی از چه ؟؟؟

از انتظاری که برای لحظه ای نکشیدم؟

از قول هایی که هیچگاه رنگ وفا را به خودشان ندیدند؟

یا از محبتی که فقط دریغ کردم...؟

هرچه می خواستم بنویسم دروغ می شد

بارها آمدم که بنویسم...ولی ننوشتم !

چیزی نداشتم و ندارم که بنویسم...

فقط دوستتان داشتم...و همان بود که مرا به دنبال می کشاند...

صبح هایی بود که با گریه عهدها خواندم و قول ها دادم

ولی نه "صبح ها" هم نبود...

یعنی با این شدت " ها " نبود...ولی بود.

روزهایی بود که از درد بی توجهی به شما، سر را به تن و روحم را به جان زیاده می دیدم...

روزهایی بود که نه من، بلکه شما حیران و سرگردان من بودین... و من این را حس می کردم.

روزهایی بود که خدا نیز انگشت حسرت و گاه تعجب، به چانه می گرفت و مرا ...

و مرا نگاه می کرد !

تمام این "روزها" که گفتم "ها" ی واقعی دارند...

شب هایی می شد که  بر سرسجاده ی  ریا از دوری ام از شما رنج می بردم،

 و آنچه مرا بیش از آن رنج می داد " التماس دعا" ی مادرم بود...

که به خیال ساده ی خود، مرا غرق مناجات می دید...!!!

شب هایی می شد که چند Track مناجات را قبل خواب گوش می کردم...

و در زیر پتو از این فراق  و از این فاصله ، گریه می کردم....

شانه هایم می لرزید... و مادرم، باز ساده بود...!!!

به این مثل معاصر " عیب کار از جعبه ی تقسیم نیست " رسیده بودم

ناله می کردم...

شما را به خودتان قسم می دادم...

انتظار ؛ منتظر ؛ بی قرار ؛

آقا جان ؛

تشدیدهای روی "عجٌل لولٌیک ال..." ها ؛

 همه شعار بود...

فعلی نبود که بر وزن شعار صرف نکرده باشم!

محبت ام ؛به همه می رسید...جز شما !

عهد هایم بسته نشده؛ باز می شد

...بی کسی مرا می کشت...

...بی کسی مرا می کشت...

...بی کسی مرا می کشت...

دست به دامن روضه ها شدم....

باز قسمتان دادم ...اینبار به مادر ؛

چند خطی نوشتم...

و بعد دوباره پاک کردم...

از آن ماجرا مدتی گذشت و شما به من نگاه می کردید و شاید گفته باشید:

" باز به دیدنش خواهم رفت ..."

و من این آمدنتان را جشن گرفته ام...

و خطاب به مادرتان می گویم:

« بارها برایم مادری کردی »...


کلمات کلیدی:
 
خریداری هست...و من منتظرم
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٥  

این روزها باز دلم هوای شما را کرده است

این روزها وقتی بارغمها،

 کمر قلبم را خم می کند

                وقتی چشمه اشکهایم می خشکد،

                              خارهای بغض سردی در گلویم جوانه می زند.

دوری از شما کار دستم داده است.

دوری از از شما مرا به خواب برده است؛ خوابی سنگین

نه «همت» بیداری دارم  و نه «نیت» یاری

(روزهای سرد) دلم مرا از (گرمی سالها) با شما بودن جدا کرده

دلم وصل می خواهد...

برای وصالت...

اولین راهی که گزیده ام  دوری بود. !!!

خواب بود؛

غفلت؛

بیراه را برای رسیدن  انتخاب کردم!!!

چشمانم بسته بود و نور را پشت سرم گرفته بودم....

من از نور دور می شدم...راستش را بخواهید کور می شدم

...

دنیای عجیبیست

پر  از جنس نا جور و بد جور... 

( می فروشد تا بخری و می خرد.... تابفروشی!) 

دنیایی عجیبیست... 

به درهمی «دل» ، طبقی از «دنیا» را به پایت می ریزد ...!!!

هر چه دلت سست تر باشد، تعارفش بیشتر می شود

هر چه «غریبی» کنی، «قریب تر» می شود

می رقصد تا برایش بنوازی،

و می نوازی...

به خودت که می آیی «دل» را به کف نهاده ای  و «دنیا» را هم  ز کف ...

این روزها؛

دلم تنهاست...

بهایی ندارد برای فروش!

ولی خریداری هست...

و من منتظرم.  

 


کلمات کلیدی: