بارها برایم مادری کردی...

بارها آمدم که بنویسم...

ولی از چه ؟؟؟

از انتظاری که برای لحظه ای نکشیدم؟

از قول هایی که هیچگاه رنگ وفا را به خودشان ندیدند؟

یا از محبتی که فقط دریغ کردم...؟

هرچه می خواستم بنویسم دروغ می شد

بارها آمدم که بنویسم...ولی ننوشتم !

چیزی نداشتم و ندارم که بنویسم...

فقط دوستتان داشتم...و همان بود که مرا به دنبال می کشاند...

صبح هایی بود که با گریه عهدها خواندم و قول ها دادم

ولی نه "صبح ها" هم نبود...

یعنی با این شدت " ها " نبود...ولی بود.

روزهایی بود که از درد بی توجهی به شما، سر را به تن و روحم را به جان زیاده می دیدم...

روزهایی بود که نه من، بلکه شما حیران و سرگردان من بودین... و من این را حس می کردم.

روزهایی بود که خدا نیز انگشت حسرت و گاه تعجب، به چانه می گرفت و مرا ...

و مرا نگاه می کرد !

تمام این "روزها" که گفتم "ها" ی واقعی دارند...

شب هایی می شد که  بر سرسجاده ی  ریا از دوری ام از شما رنج می بردم،

 و آنچه مرا بیش از آن رنج می داد " التماس دعا" ی مادرم بود...

که به خیال ساده ی خود، مرا غرق مناجات می دید...!!!

شب هایی می شد که چند Track مناجات را قبل خواب گوش می کردم...

و در زیر پتو از این فراق  و از این فاصله ، گریه می کردم....

شانه هایم می لرزید... و مادرم، باز ساده بود...!!!

به این مثل معاصر " عیب کار از جعبه ی تقسیم نیست " رسیده بودم

ناله می کردم...

شما را به خودتان قسم می دادم...

انتظار ؛ منتظر ؛ بی قرار ؛

آقا جان ؛

تشدیدهای روی "عجٌل لولٌیک ال..." ها ؛

 همه شعار بود...

فعلی نبود که بر وزن شعار صرف نکرده باشم!

محبت ام ؛به همه می رسید...جز شما !

عهد هایم بسته نشده؛ باز می شد

...بی کسی مرا می کشت...

...بی کسی مرا می کشت...

...بی کسی مرا می کشت...

دست به دامن روضه ها شدم....

باز قسمتان دادم ...اینبار به مادر ؛

چند خطی نوشتم...

و بعد دوباره پاک کردم...

از آن ماجرا مدتی گذشت و شما به من نگاه می کردید و شاید گفته باشید:

" باز به دیدنش خواهم رفت ..."

و من این آمدنتان را جشن گرفته ام...

و خطاب به مادرتان می گویم:

« بارها برایم مادری کردی »...

/ 57 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيلوفر

سلام از تاريخ 16/07/88خيلي وقته ميگذره . كجايين پس ؟

عاشق مسلک

سلام وبلاگ خوبی دارید به ماهم سری بزنید مقدمتان [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] باااارااااااان

عاشق مسلک

سلام به همه دوستان هموطن به ماهم سری بزنید مقدمتان [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] باااارااااااان

نون

من از «رستاخیز جان» به این جا آمده‌ام. «رستاخیز جان» من منزلی بود برای گریز و گذر از مشهورات عالم‌گیری که پرده‌دار ادراک‌اند. و حالا اینجا منزلی است برای فکر به حقایق عالم. منزلی است برای فکر به راه انبیا و غایات الهی آفرینش. و لبّ لباب همه‌ی حرف‌های ما را در این منزل نه «جلال» اهل قلم که سیّد شهیدان اهل قلم گفت: “در جهان امروز، سخن گفتن از راه انبیا و غایات الهی آفرینش انسان بسیار غریب می‌نماید... شما را دعوت می کنم به والقلم

نيلوفر

سلام . لينكتان را از وبم برداشتم تا وقتي دوباره بنويسين . برگردددددين

سید محسن

به نام حضرت دوست دعای ناب و زلالتان را از نیازمندان دریغ نفرمائید در پناه حضرت دوس

زینب

بهترین کار در نزد خدا نماز بوقت است انگاه نیکی با پدر و مادر انگاه جنگ در راه خدا

زینب

اللًّهُـ‗__‗ـمَ صَّـ‗__‗ـلِ عَـ‗__‗ـلَى مُحَمَّـ‗__‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗__‗ـَد و عَجِّـ‗__‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗__‗ـم[گل]

رضافقیهیان(کلب الحسین)

سلام دوست من شماروبه ومحرم آمد... در(مصابیج الدجی)دعوت میکنم کرم نما وفرودآبرسرما که این خانه خانه توست... حسین حسین حسین...