چشمان بارانی

این روزها بارانیست هوا

می بارد سرخ

می بارد خون

دل زمین درد است...و دل آسمان خون

و چشمانتان...

می بارد سرخ

می بارد خون

این روزها سرد است هوا...

می نالد سرد، می بارد سرخ

و چشمانتان...

می سراید غم

می چکاند خون

خارجی ها آمدند؛

سنگهای زمین دادشان به آسمان بلند است

هوا پر از سنگ است...

خاکستر می بارد

و کل شهر؛ می خندند و می رقصند و ...

و چوبه ای خشک،!!!

می خورد ضربه...می چکاند خون...

و چشمانتان....

و چشمانتان....باز، بارانیست...

CheshmaneBarani.jpg
/ 5 نظر / 25 بازدید
سحر

سلام برام دعا کنید ... دلم بد جور گرفته ... در پناه رب العالمین باشید

آسمونی

سال ششم هجرت بود كه تو پا به عرصه وجود گذاشتى اى نفر ششم پنج تن ! بيش از هر كس ، حسين از آمدنت خوشحال شد. دويد به سوى پدر و با خوشحالى فرياد كشيد: ((پدر جان ! پدر جان ! خدا يك خواهر به من داده است !)) زهراى مرضيه گفت : ((على جان ! اسم دخترمان را چه بگذاريم ؟)) حضرت مرتضى پاسخ داد: ((نامگذارى فرزندانمان شايسته پدر شماست . من سبقت نمى گيرم از پيامبر در نامگذارى اين دختر.))..........

یه منتظر که آرزو میکنه منفعل نباشه

غمی ست که هرگز تسلی نمی یابد طولانی شدنش پررنگ ترش می کند. گردنمان هم اگر راست بگوییم خم تر می شود: این همه قرن گذشته و هنوز نیست یارانی در خور قیام او پرچم سرخ هنوز در اهتزار است هنوز چشمانش سرخ است هنوز دلش پر غصه است یا جدای او همان هل من ناصر اوست هنوز ... صاحب عزا امام زمان ما صاحب دلهای ماست با گذشت زمان تسلی نمی یابد ما چگونه تسلی بیابیم ... آجرک الله گفتن چه آسان است عمل کردن است که در آن همیشه رد می شویم کاش قلبمان راستگو شود کاش عزممان قوی تر... کاش العجل هامان این همه رنگ کوفه نداشته باشد کاش قیامش تسلی اش دهد هنوز چشمانش سرخ است هنوز دلش پر غصه است یا جدای او همان هل من ناصر اوست هنوز ...

یه منتظر که آرزو میکنه منفعل نباشه

سلام علیکم کامنتی که گذاشته بودین باعث شد نوشته ای تازه بر قلمم جاری شود حضور با برکت شما رو در عهد جانان شاکرم. منت بزارین به بقیه وبلاگ ها تشریف بیارین خوشحال می شم خیلی التماس دعا التماس دعای فرج به امید ظهور

مریم باغ سیب

سلام همسایه گرامی ببخش اگر دیر آمدم... قلمت عاشق و شیدا و همواره اینچنین تاثیرگذار و ناقذ... التماس دعای فرج و التماس دعا